حسين قلى خان نظام السلطنه مافى

69

خاطرات و اسناد حسين قلى خان نظام السلطنه مافي ( فارسى )

حاجى ابو الحسن در آن‌وقت رئيس طايفهء فضلاى اردكان بود . در اردكان يك سلسله هستند كه اعم از باسواد و بىسواد ، معروف به فضلا هستند و اغلب سواد ندارند و غالبا متمول و مالك و محل احترام و اعتناى اهالى يزد و حكام هستند . از آنجا ديگر از راه نه‌گنبد نرفتم و از راه اشك‌زر رستاق رفتم . در اشك‌زر منزل كردم و از اردكان يك سوار فرستادم كه ، احدى اذن ندارد استقبال بيايد . حمام ارگ را گرم كنند . به حاجى ميرزا محمد تقى تاجر شيرازى كه سروكار معاملات من در شيراز و اصفهان با او بود ، نوشتم ، چند اتاق را از ارگ فرش و پرده كرده و حاضر باشد . ولى تعيين نكردم كه چه وقت وارد مىشوم . ورود به يزد اول شب از اشك‌زر سوار شدم . به سوارهاى عرب گفتم ، بايد مرا از راهى وارد ارگ كنيد كه داخل شهر نشوم . آن‌ها راهى را بلد بودند و دو ساعت به صبح مانده ، مرا به دروازهء ارگ رسانيدند . در را زدند و قراول و توپچى آمدند در را باز كردند . رفتم ديدم حاجى ميرزا محمد تقى چون كار و ترتيب منزل‌هايش دير تمام شده است ، شب را در ارگ خوابيده . صداى دروازه را كه شنيده بودند ، سماورى آتش انداختند . تا من وارد شدم ، به فاصلهء نيم ساعت ، چاى موجود شد و خورديم . من و همراهان از بىخوابى كسل بوديم ، خصوصا به‌واسطهء ريگ‌روان ، در خط راه تپه و ماهور ايجاد شده بود و درشكه را با دو غلام عرب به اشك‌زر عود داده و سواره آمده بودم . به‌قدر يك ساعت و نيم چرت زديم . بعد رفتم حمام و بيرون آمدم و نماز خواندم . اول طلوع آفتاب فرستادم در بازار و كوچه‌ها و منازل علما و تجار ، خبر ورودم را اعلام كردند . ترتيب كار گوشت يزد دو ساعت از روز گذشته ، طبقات مردم آمدند و به مهربانى پذيرفتم . تمام روز را مشغول پذيرائى بودم . هركس كه مىآمد از نبودن گوشت شكايت مىكرد . حتى براى مصرف خودم ، حاجى ميرزا محمد تقى از قريهء محومرو يك گوسفند آورده بودند . غلامرضا صندوقدار خودم را فرستادم رفت به سلاخ‌خانه و ده رأس پروار كشت ؛ پوست و روده و كله و دل و جگر و پيه او را ضبط كرد و عليحده به كله‌پز و دباغ و جگركى و شماعى و زهتاب فروخت . پنج نفر را هم اجير كرد و در پنج نقطه قصابى راه انداخت . روز دوم در شش نقطه به همين ترتيب قصابى راه انداختم . روز سوم حكما ده باب از دكان‌هاى بستهء قصاب‌ها را مفتوح كردم و از قصاب‌هائى كه مايل بست امامزاده و مقروض چوبدار و ديوان نبودند ، ده نفر را اجرت دادم و گوشت گوسفندها را قپان كرديم و به آن‌ها داديم و شب از روى وزن ، قيمت را مأخوذ بوديم . در اين بين هم متصل تجار و علماء از طرف قصاب‌ها به شفاعت مىآمدند كه ، كار را به خودشان واگذار كنيد ، و الا